مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را
در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد
و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را
که به ساحل میافتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این
صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
-
دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود
دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه
همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد… !"


وای دیروز چقدر خوش گذشت با دوستام رفتم بیرونو تصمیم گرفتیم که بریم سینما بعد از چندی بحث و جدل به این نتیجه رسیدیم که بریم فیلم street dance
خیلی فیلم خوبی بود البته انقدر پاپ کورن و اینا خوردیم که بعد از فیلم به سختی بلند شدیم ولی باز هم خیلی خوش گذشت


چه خبرا؟؟؟من که کلا خوشحالم چرا؟؟؟چون امتحانامون تموم شد
ولی وقتی دیروز رفتم با خوشحالی سی دی فیلمی که بازیگر مورد علاقه ام
(Robert Pattinson)توش بازی میکردو دیدم حالم گرفته شود خیلی اخرش جالب و غم انگیز بود ولی توصیه می کنم که حتما ببینید ولی به اونایی که مثل خودم اشکشون دمه مشکشونه توصیه نمی کنم
خوب از انجا که زمان کمه و ناگفتنیها زیاده(خالی بستمD:)باید برم تا دیدار بعد
byebye





















