Free IRan

تو آنجا نشسته ، غصه می خوری !
من اینجا زانو به بغل ، غمگینم !
تو آنجا تا نیمه شب گریه می کنی !
من اینجا پا به پایت ، اشک می ریزم !
تو آنجا ...
من اینجا ...
فاصله مان کیلومتر هاست اما
قلبهایمان را انگار در هم تنیده اند ....
تصاویر دیدنی

تو آنجا نشسته ، غصه می خوری !
من اینجا زانو به بغل ، غمگینم !
تو آنجا تا نیمه شب گریه می کنی !
من اینجا پا به پایت ، اشک می ریزم !
تو آنجا ...
من اینجا ...
فاصله مان کیلومتر هاست اما
قلبهایمان را انگار در هم تنیده اند ....

بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟ شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه
شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان
هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت
چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ...
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟D:

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضیو درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتری چیزی نگفت و
از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم مشتری با اعتراض گفت : پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند . مشتری گفت : دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند . برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را
در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد
و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را
که به ساحل میافتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این
صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
-
دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود
دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه
همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد… !"
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به
سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع
كرد به گرفتن شماره. پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.:-)
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به
رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا
مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل
دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند وفرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین
مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ
دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که
قانون صف
آخرين کلمات يک الکتريسين : خوب حالا روشنش کن...


بلافاصله بعد از اينكه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله رو دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز كنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفكر، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي كنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: كي بود زنگ زد؟
زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري كه به من بدهكار بود نگفت؟!
نتيجهء اخلاقي: اگه اطلاعات حساس مشترك با كسي داريد كه به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتي باشيد كه بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري كنيد!

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

مسافر تاكسي آهسته روي شونهء راننده زد چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه… راننده جيغ زد، كنترل ماشين رو از دست داد…نزديك بود كه بزنه به يه اتوبوس…از جدول كنار خيابون رفت بالا…نزديك بود كه چپ كنه…اما كنار يه مغازه توي پياده رو متوقف شد… براي چندين ثانيه هيچ حرفي بين راننده و مسافر رد و بدل نشد… سكوت سنگيني حكم فرما بود تا اين كه راننده رو به مسافر كرد و گفت: "هي مرد! ديگه هيچ وقت اين كار رو تكرار نكن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندي!" مسافر عذرخواهي كرد و گفت: "من نميدونستم كه يه ضربهي كوچولو آنقدر تو رو ميترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصير تو نيست…امروز اولين روزيه كه به عنوان يه رانندهي تاكسي دارم كار ميكنم…
آخه من 25 سال رانندهي ماشين جنازه كش بودم…!"
خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟
…
…
…
…
فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت.
How I want to say so much
But words cannot express
The deep passionate love I have for you
Your love outweighs my stress.
The many nights I dreamnt about you
The many days I wonder
The many hours I prayed to God
That our love will never wander.
The precious days we spend together
The love we have is real
I don't want to be with anyone else
This is how I truly feel.
Baby you make me very happy
Being with you are the happiest days of my life
But the happiest day of all
Is when you make me your sweet wife.
So be my life, be my soul
Be my heart with extra beats
Thank you for being my special love
I finally feel complete

مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد.
در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و گفت:
" يك فنجان قهوه براي من بياوريد."
صدايي از آن طرف پاسخ داد:
" شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني ؟"
كارمند تازه وارد گفت: " نه "
صداي آن طرف گفت:
"من مدير اجرايي شركت هستم، احمق"
مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت:
" و تو ميداني با كي حرف ميزني بي چاره."
مدير اجرايي گفت: " نه "
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.
یه
مردی بود که چهار تا پسر داشت ... اون می خواست که پسرهاش یاد بگیرن تا در
مورد هیچ چیز زود قضاوت نکنن ... برا همین تصمیم می گیره پسرهاشو به نوبت بفرسته جایی که با دیدن محیطش و توصیف کردن اون برای همدیگه از طبیعت درس بگیرن ...پدرشون اونها رو می فرسته جایی که یه درخت گلابی بزرگ هست و فاصله زیادی با اونها داره . زمان فرستادن پسرها رو طوری تنظیم می کنه که پسر اول تو فصل زمستون ، پسر دوم بهار ، پسر سوم تابستون و پسر چهارم پاییز می رسن پیش درخته و بهمین ترتیب به نوبت بر می گردن .
وقتی همه بچه ها دور هم جمع می شن پدرشون یک به یک شروع می کنه به پرسیدن اینکه هر کدوم چی دیدن و پسرها هم شروع می کنن به توصیف دیده هاشون .
پسر اول می گه : وقتی رسیدم اونجا چیزی ندیدم جز یه درخت خشک و فرتوت و زشت که از زور سرما خمیده بود .
پسر دوم می گه : نه اینطور نیست ، وقتی من رسیدم اونجا یه درخت دیدم پر از شکوفه های خوش عطر که با برگهای سبز پوشیده شده بود ، درختی که پر از امید بود .
پسر سوم می گه : چیزی که من دیدم مثل هیچ کدوم از اینا نبود ، پر بود از میوه های خوشبو و خوشمزه که تمام درخت از اونها پوشیده شده بود ، پر میوه های شیرین که خیلی هم قشنگ بنظر می رسیدن اون درخت اگه هم خمیده بود بخاطر وزن سنگین میوه ها و پرباریش بود و همون درخت قشنگترین چیزی بوده که تا حالا دیدم . پسر چهارم می گه : من با همه مخالفم ، درختی که من دیدم پر بود از میوه های رسیده ، خیلی رسیده ، اما میوه هایی که نصف بیشترشون رو زمین ریخته بود و درخت چندان امیدی به نگهداری بقیه میوه های رو شاخه هاش نداشت ، بعلاوه رنگ برگهای درخت هم مختلف بود و رنگارنگ ... وقتی صحبت پسرا تموم می شه پدرشون میگه که : چیزهایی که هر کدوم از پسرها می گن درسته و درسته که همه اونها یه چیز دیدن اما هر کدوم از اونها یه چیز ثابت رو تو یه فصل جداگانه دیدن و همون رو ملاک قضاوتشون قرار دادن که اگه هر کدوم از اونها هر 4 فصل می رفتن و درخت رو می دیدن الان قضاوتشون فرق کرده بود ... پدرشون گفت که شما نمی تونید در مورد یه درخت یا یه شخص فقط با یک بار دیدن اون یا دیدن اون تو یه موقعیت خاص قضاوت بکنین چون جوهر وجودی و چیزی که واقعا هستند وشادی و لذت و عشقشون فقط آخر کار می تونه اندازه گیری بشه وقتی گذر فصلها رو رو اون چیز دیدین . اگه شما توی زمستون تسلیم بشین امیدی رو که تو بهار هست از دست میدین و این زیبایی تابستونه که پاییز شما رو تکمیل می کنه اجازه ندید که درد یک فصل لذت بردن از زندگی رو ازتون خراب کنه و در مورد زندگی فقط بادیدن یه فصل سختش قضاوت نکنید . توی زمانهای سخت استقامت داشته باشین چون زمانهای خوش یا الان یا در آینده حتما می رسن .

A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"
We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقاي شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !
The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد
The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود
The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
You'll love the answer...
جواب زن خیلی جالب بود
The wife replied, "I did. They're in your fishing box....."
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟ 
- اگه کسی بهت گفت خوشگل, اول یه لبخند ملایم بزن بعد با مشت بزن تو چشمش تا دیگه مسخرت نکنه
- سلام عزیزم معروف شدی بهت تبریک میگم شنیدم امسال قراره سال رو به نام تو نامگذاری کنند
.
.
.
سال گاو مبارک
- در وفا هیچ کس استاد نیست اما در بی وفایی همه استادن، چطوری استاد؟!
- دوست عزیز
با فعالسازی پیــــام چند رسانه ای (MMS)
.
.
در صورت نداشتن جوک جدید ...
می توانید عکس خود را برایمان بفرستید تا کمی بخنـــــدیم . . .
- دیشب گربه ها همه جیگر ها رو خوردن !
هستی یا خوردنت !!!؟؟
نگران گربه ای هستم که تو رو میخوره ! آخه طفلکی مسموم میشه !!!
- امروز روز جهانیه خوشگلترین بهترین و مهربون ترین دوست دوست دنیاست. این روز به شما هیچ ربطی نداره
- میگن وقتی بارون میاد قورباغه ها ۱۰ دقیقه زودتر می فهمن قربونت یه خبر بده لباسارو از تو حیاط جمع کنم!!!
- امروز جمعه است گفتیم یادی از اموات کنیم ، چطوری جنازه !!!؟
(گروه غازهای وحشی مهاجر)
قربانت لیمو ترش !!!

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.
هوا داشت كم كم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: "خدایا کمکم کن". در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد ...!
زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟
زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توام در ماشین را باز کنم.
مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟
زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم"
سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.
مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام."
خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای!
زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود.
فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.
عشق یعنی مستی و دیوانگی

زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.
وي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند، كودكانش هم بيغذا ماندهاند.
فروشنده به او بياعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نميدهد.
مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه ميخواهد خريد او با من.
فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم!
- فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !
زن لحظهاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.
خواروبار فروش باورش نميشد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفهها با هم برابر شدند.
در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.
روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:
اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.
فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.
زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:
فقط خداست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...